ترانه های مصطفی میری
... زندگی می گوید اما باز باید زیست ! ... با سلام و عشق فراوان به تمامی کسانی که می شناسم و ارادت فراوان تر به آنهایی که هنوز نمی شناسم . می دونم که خیلی وقته به روز نکردم البته تو این مدت بیکار هم نبودم ... خیلی خیلی خیلی اتفاقات تازه ای در زندگی من رخ داد که شاید با جرات بگم من الان اون آدم قبلی نیستم ... به بلگفا نقل مکان کردم با همین عنوان و همین آدرس : WWW.taranehaieman.blogfa.com دوستان همترانه و همروزگار می تونن از این به بعد ترانه های مصطفی میری رو اونجا ببینن ... ممنون از همراهی تون ! موفق و موید و پیروز باشید ... ! ¤ نوشته شده در ساعت
٦:۳۳ ق.ظ توسط مصطفی میری حرف آخر ! ... جايی شايد باشه ... شايد !!! حالا ديگه خيلی وقته که دستم حتی به قلم هم نميره ، نوشتن ترانه و غيره هم پيشکش. نمی دونم چند نفر اين مطالب و ترانه های منو میخوندن البته می دونم که تعدادشون خيلی کم بوده اما واسه همونا دارم ميگم و واسه اون دوستای به ظاهر دوست و خوشگو و بدکردار که تا اطلاع ثانوی ديگه تو اين وبلاگ ترانه ای نمینويسم ... هر از چند گاهی کويرياتی شايد ... اما ترانه نه ! شايد روزگاری ديگه و جايی ديگه ترانه هايی از مصطفی ميری شنيدين و يا خوندين اما اينجا ديگه نه ... از ترانه نميشه دست برداشت چرا که ترانه زندگيه و زندگينامه برای من و خيليای ديگه ... خيليای ديگه که گمنامن و يه روز کاملا عادی به دنيا اومدن و يه روز کاملا عادی هم از دنيا ميرن ... قصه ... قصهی دنياست و آدماش ... همين !!! ¤ نوشته شده در ساعت
۸:٠٩ ب.ظ توسط مصطفی میری توپ ، تانک ، مسلسل ... ترانه و باز هم ترانه ، با نگاهی نوميدانه ميشه گفت به قول داستايوفسکی ؛ هيچ هدفی ارزش اتلاف يک زندگی رو نداره ، اما نمی دونم در غمگين ترين و پوچ ترين لحظه ها ، در اون ثانيههايی که انگار اصلا روی زمين نيستی و هيچ جا نيستی و هيچ کسی هم سراغتو نمی گيره و هيچ کسی هم انتظارتو نمی کشه و خودت هم از خودت هيچ انتظاری نداری ، باز هم ترانه هست ، کمی عصبی شدم ، از دست کوته فکرايی که متاسفانه هم سن خودم هستن و متاسفانه تر اينکه شاعرمآب بازی هم در ميارن و باز هم متاسفانه اينکه روی خودشون Lable جهانی بودن و اشعار جهانی سرودن هم ميزنن و تا نوک دماغشونو بيشتر نمیتونن ببينن و ترانه رو يه غالب بازاری میبينن که واسه فروخته شدن گفته ميشه و هزار لاطاعلات ديگه ، اونم تو روزگاری که همه چيزی فروختنی و خريدنی شده حتی خود اون اساتيد ادبياتچی... اگه ادامه بدم عصبی تر میشم ... باقی باشد تا مجالی ديگر. و يک ترانه از خودم ؛ توپ ، تانک ، مسلسل ، بازم شديم معطل معطل اين خلايق ، مردم هر چه لايق معطل بالادستی ، يه دستی و دو دستی از اولش ضدحال ، آرزوهای محال يه خواب و صد تا کابوس ، شب و دريغ فانوس يه آسمون ، يه زمين ، يه گله آدم ، همين ! توپ ، تانک ، گلوله ، شيشهی عمر غوله طلسمی نگاهه ، جادوی پا براهه آل اومده تو قصه ، راه فرارو بسه هر چی که بوده برده ، حق کيا رو خورده ؟ شاپرکای خسته ، داروغه مست مسته تو اين شب کلافه ، حريص کوه قافه توپ ، تانک ، تبسم ، تصوير يه تلاطم سربازای يخ زده ، مردای دوزخ زده فوج کفن به دوشا ، لشکر نوحه پوشا تو فکر فتح ماهن ، هميشه چش براهن شهيد اين حماسه ، ماهو نمی شناسه عکس فلق تو آبه ، زندگی رو حبابه ! *** نقد و نظر يادتون نره ! تا بعد ... ¤ نوشته شده در ساعت
٥:۱٤ ب.ظ توسط مصطفی میری روی صحنهی نمايش ... ترانه رو خيليا گفتن و خيليا هم دارن ميگن ، اما نمی دونم چرا در ازای اين همه ترانه اتفاقی نمی افته ، چرا حرکتی و پيشرفتی احساس نميشه ؟ وقتی به جايی میرسی که میبينی ترانه زندگيه و در واقع ستايش زندگيه ... اون وقت دلتنگیها ترانه ميشن ، شادیها ترانه ميشن ، عاشق شدنا ترانه ميشن ، گلايه ها ترانه ميشن ... حتی وداع و دل بريدنا هم ترانه ميشن ... اون موقع میتونی بگی يه کاری کردی. اون وقته که در ماوراء خودت تاثيری گذاشتی که خودت هم قرار نيست ميزانشو بدونی ، قرار نيست بخاطرش لوح سپاس بگيری و تشويق بشی ، اصلا قرار نيست کسی بدونه که اين تو بودی ... اين مرحلهس که خيلی قشنگه ، خودت با خودت حال ميکنی ... به قول شاملوی بزرگ : من اين را بازيافتگی مینامم ...! *** و اين هم يکی از آخرين ترانههام ؛ روی صحنهی نمايش ، يکی داره جون میگيره يکی ديگه پير و خسته ، داره نم نمک میميره روی صحنهی نمايش ، يکی دل داده به رويا يکی گرم دل بريدن ، کنج صحنه تک و تنها واسه ديدن سپيده ، تا کجای شب دويديم تا کجای نا اميدی ، رفتيم و هيچی نديديم ما به فکر آخر کار ، دل سپرديم به دل باد ولی آخر نمايش ، پردهی صحنه نيفتاد هاج و واج و بیسرانجام ، توی دنيای خيالی جلوی يه حجم الکن ، وسط صحنهی خالی خودتو بدون چهره ، جلوی خودت میبينی به تماشای شکست لحظه لحظهها میشينی روی صحنهی نمايش ، يه نفر شکست و جون داد دلقک نمايش ما ، يه دفه به گريه افتاد حنجره طاقت نياورد ، توی اين فضای ولگرد يه دفه يه بغض کهنه ، خودشو هوار ما کرد *** منتظر نقد و نظراتتون هستم. خدانگهدار ! ¤ نوشته شده در ساعت
٥:٥٥ ب.ظ توسط مصطفی میری فصل ترانه های بد ... و خدا آفريد اصل خلقت را ، هنر را و واقعيت را. شايد از ابتدا واقعيت به اين تلخی ها نبوده اگر نه خدا چيز ديگری را همپای هنر خلق میکرد. وضعيت ترانه سرايی در حال حاضر در ايران زياد خوب نيست ، و بدتر از آن تعامل موزيسين ها و ترانه سراهاست. چرا که همواره بهترين آثار يک ترانه سرا در محاق می ماند و بهترين ابياتش دستخوش تغيير می گردند. در اين مجال گفتنی کم نيست و فرصتی ديگر می طلبد. اين روزها ترانه زياد گفته ام ، علی الخصوص روزهای پائيزی مهر و آبان ... و اين هم يکی از آن ترانه ها. می دونم ، گرفتاری تو بادای خزونی ميخوای برگردی از کابوس دشت بی نشونی می دونم ، دلت تنگه برای خواب هق هق واسه آبی ترين آواز درناهای عاشق می دونم ، هوای آخرين فرياد و داری ميخوای بغض خدا رو رو سر مردم بباری می دونم ، می دونم خيلی دلگيره زمونه ديگه ديره برای قصه های عاشقونه تو تعبير خدای آسمونی ، تو با قديسه ها هم آشيونی تو از تقدير ما باکت نباشه ، تو میتونی همينطوری بمونی گل من ، نگو پروانه فردا رو نديده نگو تا بی ستاره ظلمته ، کو تا سپيده گل من ، نگو از آسمون افتاده خورشيد نگو اون که نشسته پشت مه ما رو نمی ديد می دونم ، تموم بی کسی ها سهم ما بود نبودِ لحظه ها تنهای تنها سهم ما بود می دونم ، تو با بغض ستاره گريه کردی تو با رويای ابر پاره پاره گريه کردی تو تعبير خدای آسمونی ، تو با قديسه ها هم آشيونی تو از تقدير ما باکت نباشه ، تو میتونی همينطوری بمونی ! *** مثل هميشه و هميشه منتظر نقد و نظراتتون هستم. ياحق ¤ نوشته شده در ساعت
۱٠:٥٢ ق.ظ توسط مصطفی میری هی فلانی ... زندگی شايد همين باشد! سلام. نميدونم داره چه اتفاقی برای ترانه ميفته اما اين وسط تنها چيزی که داره قربانی ميشه همون ترانه ست... ترانهی ناب ... ترانهی بيدار. *** باورم کن ، باورم کن ، ای همه احساس و خوبی من مسافر بهشتم ، تنها با يه اسب چوبی آسمون لاجوردی ، وسعت ترانه هامه تا يقين دستای تو ، دل دل سفر باهامه باورم کن ، باورم کن ، من نياز آشکارم پرم از حس نوازش ، ميخوام اين حسو ببارم بذار دستاتو بگيرم ، اين يه التماس نابه اين طنين خواهش من ، نه خياله ، نه سرابه توی بن بست يه رويا ، با غروری گرم و زنده واسه اوج آسمونا ، داره می ميره پرنده فکر بی ترانه مردن ، پر و بالمو سوزونده بيا پرواز و بلد شيم ، ديگه فرصتی نمونده تا نگاه خيس ابرا ، واسه ما تن پوش باشه تا پرنده پر بگيره ، از تب زمين رها شه نقش اين ترانه سازو ، نقش کن رو لحظه هامون نقش يک قديس عاشق ، زير قطره های بارون ... سيد مصطفی ميری تابستان ۱۳۸۴ *** مثل هميشه منتظر نقد و نظراتتون هستم. ¤ نوشته شده در ساعت
٧:٥٦ ب.ظ توسط مصطفی میری ترانههای بی بدل سلام و باز هم سلام به تمام اونايی که هم ترانه و همنفس هستن و لحظه هاشون ترانه ميشه. معذرت ميخوام که دير به دير به روز ميکنم اما قول ميدم که هميشه لحظه های زندگيم با ترانه و اونچه که ديگران هم ميگن و کمابيش چند نفر معدودی بهش عمل میکنن ترانهی بيدار ، وفادار بمونم. و حالا دو ترانه از آخرين کارهام. *** بانوی دريــــــــــا بانوی دريا ، بیتاب نوره تو چشم آبيش ، دريا چه دوره مردی که بايد ، برگرده يک روز از قصههای ، دلگير ديروز وقتی که میگفت ، همسفرم باش احساسو میديد ، از عمق چشماش مرد سفرهاش ، موجارو پس زد تا قلب شب رفت ، اما نيومد مثل هميشه ، با دست خالی در انتظار ، مردی خيالی بانوی دريا ، تنها نشسته رو خاک ساحل ، غمگين و خسته دلگيره از موج ، دلگيره از باد از لحظه ای که ، به گريه پا داد باور نداره ، دستای مرگو فصل سقوطو ، پائيز برگو عشقی که ميرفت ، تا اوج بوسه باور نداره ، داره میپوسه مثل هميشه ، با دست خالی در انتظار ، مردی خيالی . . . *** بانوی شعر منی تو . . . توی يک بغض هميشه ، گريه هامو دوره کردی جای خالی نگاهت ، ميگه تو برنمیگردی منمو يه بغض پنهون ، خاطراتی پاره پاره عاشق و غمگين و تنها ، اين چه رسم روزگاره وقتی که تو هر ترانه ، من به تو نمیرسم باز وقتی که يه دنيا راهه ، برسم به اوج آواز دلم از دنيا میگيره ، شعر چشماتو میخونم کاش ببينمت دوباره ، ولی افسوس ... نمیتونم دوباره بيا به خوابم ، ای تو تنها عشق نابم بگو اين قصه دروغه ، من کجای اين سرابم بگو اين دخيل عشقو ، به کجای خونه بستی که توی طلسم پائيز ، گم شدی ، رفتی ، شکستی آسمون پشت و پناهت ، ای عزيز بیسرانجام من رو اين زمين تنها ، عاشقونه تو رو میخوام حالا اين ابر قديمی ، دست رو شونههام ميذاره سرنوشتمو میدونه ، که به حال من میباره بانوی شعر منی تو ، اگه تنها اگه سردی بغض بیوقفهی بارون ، ميگه تو برنمیگردی ! *** ممنون ميشم اگه نظر بدين. تا بعد خدانگهدار. ¤ نوشته شده در ساعت
٧:٤٧ ب.ظ توسط مصطفی میری سال نو مبارک سلام به همه دوستان و عزيزان . با اميد به سالی پربارتر و شنيدن ترانه هايی زيباتر و پيشروتر. دو ترانه برای سال ۸۴ تقديم می کنم. شبای بی تو بی رويا فريبه عزيز لحظه های عاشقونه بيا هم گريه باشيم و هم آواز بريم از اين روزای بی بهونه نسيم و موجو از دريا بدزديم واسه کوچ پرستوهای عاشق سکوتو پس بگيريم از ترانه بريم از فصل بی بارون هق هق دوباره قصه های عاشقونه من و ياد تو و دلتنگيامون سکوت و پنجره ، شعر نخونده دوباره هق هق و تنديس بارون منو از نو بساز و تازه تر کن خراب گريه های بی صداتم تو بانوی تموم قصه هامی هميشه ياور شب گريه هاتم بيا تا اوج پروازی دوباره شبو با اين صدای خسته سر کن سپيده سحر چشمای تو بوده شبو باور نکن ، از نو سحر کن و اين هم دومين ترانه ... هميشه از صدای تو ، من به ترانه می رسم تو اين ترانه مردگی ، به عاشقانه میرسم هميشه اين دل کوچيک ، اوج می گيره با صدات بخون دوباره ماه من ، همه ستاره ها فدات من از تو بی وقفه پٌرم ، شهامت رويا شدن ببين سزاوارترين ، به نام من قرعه بزن نذار بميره اين نفس ، تو عطش نگاه تو نذار بميره و بره ، نبينه فصل تازه رو ترانه جون میگيره باز ، تو هٌرم بيتاب تنت رويای بی بدل ميشه ، واسه هميشه داشتنت وقتی که اوج قصه ها ، فقط تبسم تو بود آينه تا شکفته شد ، تبسم تو رو سرود بانوی تا هميشه خوب ، رويای ناتموم من ببين سزاوارترين ، به نام من قرعه بزن منتظر نقد و نظراتتون هستمو با تشکر. ¤ نوشته شده در ساعت
٥:٤٤ ب.ظ توسط مصطفی میری ترانههای عاشقی ترانه اتفاق بزرگيه. شايد هر روز حادث بشه شايدم چند روز يه بار . اما هر بار که اتفاق بيفته يه رخداد بزرگه برای اون کسی که ترانه میگه. در اون لحظه تو انتخاب شدی (نمیدونم از کجا و توسط چه کسی) برای گفتن اون احساس ناب. اون تصوير ذهنی يا عينی که از آسمون (در واقع نمیدونم کجا) اومده و تو رو تسخير کرده. نمیدونم شايد در باب ترانه يه روزی يه مقاله يا نوشته ای که برداشت خودم از ترانهست رو نوشتم. اينم يه ترانه که به درخواست دوست خواننده و آهنگسازم روی ريتم افغانی برای آلبوم جديدش گفتم. *** مهراوهی تنهايی ، گلبرگ تمنايی بیکس شده از خويشی ، بيگانهتر از مايی ای ياور همخونه ، اين قصه نمیمونه ميلاد کبوترها ، نزديک دلامونه تو مژدهی بارانی ، لبخند بهارانی آغاز طلوعی نو ، پايان زمستانی تو واژهی دربندی ، وقتی که نمیخندی وقتی من عاشق رو ، در حادثه افکندی شب از طپشم روشن ، فانوس به رقصيدن عالم همگی شعله ، از حس حضور من من خاک شرر خيزم ، ويرانگر پائيزم تو عمق شب ابری ، از آينه لبريزم من فکر سفر بودم ، بيتاب خطر بودم عالم برهوت و من ، از حادثه تر بودم وقتی که تو باريدی ، بر اين تن تبعيدی ای کاش نفسهامو ، اشکامو نمیديدی ای کاش شب دنيا ، پر میشد از اين رويا کوچيدن من با تو ، تا موسم فرداها تا فتح پلی ديگر ، تا رقص شب و تندر بیواهمه با من باش ، تا حادثهای از سر *** لطف کنيد و نظر بدين. چون من تصميم گرفتم ترانه سرای موفقی بشم. به اميد ديدار... ¤ نوشته شده در ساعت
۱٢:٢٢ ب.ظ توسط مصطفی میری يه غروب جمعه سلام ، اميدوارم همه خوب و اميدوار و سرحال باشين. اوضاع زياد جالب نيست ، حتی توی انجمن شعرها هم که شعرا جمع ميشن چشم ديدن همديگه رو ندارن ، انگاری ... نميدونم واسه چی دارن میجنگن . بی خيال . اينم آخرين ترانهی من. عصر جمعه يه طلسمه ، مث موندن ، مثل مردن زير طاق اين تمدن ، بی صدا زمزمه کردن سرنوشت نيمهکاره ، به فراموشی دچاره جمعههای سرد و دلگير ، هر کسی فکر فراره آدمای مست و تنها رد ابرارو میگيرن لحظهی نم نم بارون ، زير هيچ چتری نمیرن هر کسی کنج يه رويا ، زل زده به آسمونا همهی ساعتا خوابن ، همهی آدما تنها جمعهی سياه و ساکت ، باز نصيب آدما شد شهر شاعرای مرده ، آخرين پناه ما شد عصر جمعه مشق مرگه ، نه سفيدی ، نه سياهی يه مداد نصفه نيمه ، تا ابد کاغذ کاهی انگاری يه جای قصه ، تو خودت گم شده باشی انگاری فرقی نداره ، مرده باشی ... زنده باشی بيخودی دلت می گيره ، واسه اون شهر خيالی که يه روز پر از ستاره ، که يه روز خالی خالی مث آدمای ديگه ، دل پر زدن نداشتی خودتو يه لحظهی ناب ، توی ابرا جا گذاشتی جمعهی سياه و ساکت ، باز نصيب آدما شد شهر شاعرای مرده ... آخرين پناه ما شد. هميشه تو دلم میگفتم اگه ترانهی جمعه رو کسی نمیسرود ، يه روز جمعه غروب حتما من اين کارو میکردم ، تقريبا برام تبديل به يه حسرت يا بهتر بگم رويا شده بود تا اينکه بالاخره يه روز جمعه غروب ... اين ترانه رو گفتم. لطفا نظر بدين. متشکرم. ¤ نوشته شده در ساعت
٧:٠٥ ب.ظ توسط مصطفی میری روزای پائيزی سلام ، به همهی اونايی که پائيزیان و با پائيز حال میکنن . اين روزا مثل هر سال يه حال و هوای خاصی داره ، آدم فکر می کنه به آخر دنيا رسيده ، دوست داره بيخودی عاشق بشه ، يه جور ديوونهبازی قشنگ . نمیخوام با توصيف پائيز اونو واسه خودم و شما محدود کنم . فقط يه ترانه که تو پائيز سرده شده تقديمتون میکنم. *** ياهو اين بغض يه ديواره ، از ورطهی خاموشی از وادی گمنامی ، بی تاب همآغوشی اين مرثيهی سنگه ، وقتی تو خودش جا شد وقتی به خيال اوج ، يک قلهی تنها شد *** اين هر چه که نافرجام ، فرياد شب بی تو بشتاب غرور من ، در تاب و تب بی تو بشتاب مرا بنگر ، اينگونه نيازآلود در فصل تماشايی ، ويرانی يک معبود *** هم پرسهی ديروزه ، تقدير هزارآواز محکومی پروازی ، در موسم بی پرواز در کوچ بلورينت ، احساس مرا درياب من زخمی ترديدم ، اين شب زده را درياب *** اين خواب شبانگاهی ، تعبير بد بی تو اون بغض دم آخر ، خط ممتد بی تو در حاشيه سرگردان ، آواره ترين ماندم اين مرثيه را بی تو ، با آينه ها خواندم ... ¤ نوشته شده در ساعت
۱:۳۸ ب.ظ توسط مصطفی میری باز هم سلام چه خوبه آدم تو زندگی گاهی اوقات به تعريف جديدی از يک پديده برسه. اين روزا من هم به تعريف جديد از ترانه و ترانه سرايی رسيدم و از اين بابت خيلی خوشحالم. بايد انقدر آزمون و خطا کرد تا به سطح دلخواه رسيد. اين ترانه حاصل اولين روزاييه که من به ترانه يه طور ديگه نگاه کردم. صدهزار سال پيش ازين تو سرزمين آريا يه فرشته زاده شد از ميون ترانه ها نازی اسم اعظم کوچه به کوچه خاطره عشق پاک بچگی ، گنگ و قديم و باکره يه روز از تو قصه ها اومد ميون آدما شاهپری ، ماه پيشونی ، خاتون شهر قصهها تا با خورشيد نگاش دنيا رو شعله ور کنه بزنه به قلب شب ستاره رو خبر کنه *** نازی ناز قدمات خوش اومدی به شهر ما نازی از فردا بخون برای اين شبزده ها بگو تاريکی شب تا هميشه پر زد و رفت بگو اون ظلمتی که صب نميشه پر زد و رفت نازی حالا تويی و آرزوهای رنگارنگ صحبت از عشق و وفا ، وعدههای قشنگ قشنگ نکنه خواب و خيال باشی از اينجا بپری نکنه شهر مارو تو قصهها جا بذاری *** ... ولی افسوس نازی رفت از ميون ترانهها ديگه عاشقی نموند تو شهر عاشقانهها نازی مزدو سکوت تلخ تو قصهها بود نازی کابوس جنون ، توهم آدما بود حالا هر لچک به سر تو شهر ما نازی شده عشق پاک بچگی يه جور خيال بازی شده حيف از اون ترانه ها ، اون همه عاشقانه ها گريه های بی اثر ، شبانه های بی صدا نازی نازنين نبود ، نه ، نازی نازنين نبود واسه ما پاپتيا خدای رو زمين نبود ! ¤ نوشته شده در ساعت
٧:٢٠ ب.ظ توسط مصطفی میری سلام و درود وقتی تصميم گرفتم کارگاه شعر پيشرو را تاسيس کنم هرگز فکر نمی کردم بعد از شش ماه خود من به اونجا ممنوع الورود بشم. جالبه نه؟؟؟ آدمايی که خودم دعوتشون کرده بودم ، استادی که خودم از تو دخمه بيرون کشيدم و بالا نشوندمش همه ازم خسته شده بودن چون من فقط به شعر فکر می کنم و در نقد آثار به شاعر و تیپ و قيافش کاری ندارم . چون به اين فکر نمی کنم که اينی که داره يه کار ضعيف رو می خونه دوستمه و من نبايد جلوی جمع کارشو نقد کنم. متاسفانه موسس کارگاه شعر پيشرو اونجا رو تنها گذاشت چون ديگه اين صندليای بی صدا رو نميخواد اون از استادای پير سيبيلو بدش مياد اين هم ترانه ای که همزمان با تولد کارگاه شعر پيشرو به دنيا اومد و الان خيلی دلم ميخواد هزاران بار اونو زير لب زمزمه کنم بخصوص با آهنگ قشنگی که دوست آهنگسازم روش گذاشته و معلوم نيست بزودی از حنجرهی کدوم خواننده به ظهور برسه. شروع يک ترانه ، خاطره های ديدار اينجا نفس تمومه ، مريم خدانگهدار يه سرزمين ديگه ، بايد يه جايی باشه بايد تو ذهن جاده ، يه ردپايی باشه برای رفتن تو ، برای رفتن من برای آخر ما ، برای دل بريدن ديگه ترانه سرده ، تو پچ پچ هياهو آوازه خون شبها ، ميره به شهر جادو اونجا که مردم شهر ، هميشه سر به زيرن يه روز به دنيا ميان ، يه روز ديگه میميرن آسمونو رها کن ، شهر ستاره دوره قسمت ما زمينه ، اگر چه بی عبور گذر کن از شب من ، رد شو از اين غريبه خلوت خوابو نشکن ، رويا شدن فريبه آخر هر ترانه ، کی خوابه و کی بيدار فرقی نداره انگار ، مريم ... خدانگهدار ! رويا شدن ، با اين که فريبه ولی امکان پذيره ، اينو برای همه اونايی ميگم که اين ترکيبو تو ترانهی من قبول ندارن ... اين قبول نداشتن دو دليل می تونه داشته باشه ؛ يا از روی غرضه که ايراد می گيرن ، که خب تکليف اين جور آدما روشنه ، يا هنوز تو زندگيشون اينو تجربه نکردن که ميشه رويا شد و توی رويا خيلی کارا امکانپذيره . تشکر از پيامها و نظراتتون ، خدانگهدار ¤ نوشته شده در ساعت
٦:۳۸ ب.ظ توسط مصطفی میری سلام از اينکه مدتيه حال و روز خودم و ترانه هام مشخص نيست عذر ميخوام اما بزودی برميگردم با حرفای تازه و ترانه های تازه . راستی تشکر از پيامها و نظراتتون. ¤ نوشته شده در ساعت
۸:٤٤ ب.ظ توسط مصطفی میری سال نو مبارک سلام اميدوارم تعطيلات به همه خوش بگذره ، دنيای من که شده شعر و ترانه و ترانه و ترانه . به سفارش يکی از دوستای آهنگسازم دارم رو ۱۰ تا از ترانه های جيبسيکينگ کار می کنم . شروعش با ترانهی (اون آمور) کار زياد سختی نيست اما حوصله ميخواد . ترجمه ترانه هارو کامل خوندم . قصد ندارم عينا همون معانی رو بيارم . اما ترانه های فارسی که روی ملوديهای گذاشته ميشه در همون حال و هوا خواهد بود . به هر حال بايد يه سری از کارهارو انجام داد . اينم يه ترانه که پائيز ۸۲ گفتم : فصل ترانه های بد ، ترانه های نابلد فصل اسير تو شدن ، بغض گره خوردهی من شک و سکوت و اضطراب ، خاطره ها نقش بر آب رفتن تو ، مرگ صدا ، مرگ زمين ، اشک خدا بازم تحمل خزون ، بستر بی قصه همون بازم تباه و بی پناه ، بازم سياه و بی گناه هجوم سرد سايه ها ، کنايه ها ، گلايه ها توهم صدای تو ، دوباره رد پای تو گلايه های بی نفس ، بغض جنون قفس قفس بازم تحمل خزون ، واژه همون ، قصه همون ديگه نميشه باورم ، اسير خط آخرم خط جنون انحنا ، دايره های آشنا اول و آخر نبوده ، تو قصه ياور نبوده هميشه تاريک و رها ، يه جادهی بی انتها بازم تحمل خزون ، بازم همون ... بازم همون !!! راستی اينبار ميخوام اولين ترانهی عمرم رو براتون بگم ، ترانه ای که باعث شد من به ترانه علاقمند بشم و برام به صورت يه هدف خيلی خيلی جدی دربياد . اون ترانه که در بيشتر انجمن ها و شب شعرها مطرود شد ، اين بود ؛ اون آدما رو می بينی ، که صورتاشون رنگيه ؟ عقيده ها و فکراشون ، نه روميه ، نه زنگيه ؟ پشت سر خدام ديگه ، حرفای بد بد ميزنن برای سيل شعله ها ، پشتسرهم سد ميزنن حتی اگه کسی بخواد ، سوالای ساده کنه بايد گلوشو برای گلوله آماده کنه شهر ما داره جون ميده ، پرچممون کفن شده سبزی بالا رو نگاه ، سبزه ولی لجن شده سايه سرخ خون ما ، اون پائين آروم خوابيده از وسطی جز شبحی ، هيچ کسی هيچی نديده قصهی شهر مام اينه ، با طمانيه جون ميده معنی ظلم مذهبو ، داره به ما نشون ميده آخر دنيا که بشه ، خدام ميگه : هيچی نگين اگه خدايی هم باشه ... آخر سر ... هيچی ... همين !!! ¤ نوشته شده در ساعت
٦:۳٦ ب.ظ توسط مصطفی میری اول سلام ياهو اينکه تصميم گرفتم برای ترانه هام اين وبلاگو بسازم ۲ دليل داره : اول اينکه دارم تو ترانه سرايی جدی ميشم ، چون هم از نظر کمی و هم کيفی پيشرفت خودمو احساس می کنم . (اگر دليل بر خودستايی نشه) دوم اينکه لزوم ارتباط گسترده تر رو در زمينه تخصصی و اجتماعی احساس می کنم . بنابراين دوست دارم درباره کارهايی که اينجا مطالعه می کنيد ، نظر بديد . اينم اولين ترانه در آخرين روزهای سال ۸۲ : ميون تموم قله های دور ، قله ای بود دلش از سنگ صبور روز و شب تنهائيهاشو می شمرد ، هميشه به آسمون غبطه می خورد چشم براه شب که بارون بباره ، بوی نم تموم کوه و برداره آخه بارون شبای بی کسی ، مث گريهس واسه بی همنفسی *** يه زمستون سياه و سرد و زشت ، که خدا قصهی درد و می نوشت کوه تنها نفس خدا رو ديد ، رو تنش زمزمهی عشقو شنيد برف اومد مثل پريزاد اسير ، سرگذاشت رو شونه های کوه پير مثل اون شبو کسی نديده بود ، صب که آفتاب دراومد برفی نبود *** قله مونده بود و بوی هق هقش ، تنها مونده بود با قلب عاشقش از درون شکست و قلب اون تکيد ، اما اين شکستنو کسی نديد پر کشيد تا مه تنهای غروب ، خالی از خاطره های بد و خوب خالی از توهم بود و نبود ، آخه اون يه کوه سنگی شده بود *** تويی اون سپيد پاک آسمون ، منم اون قلهی سر به کهکشون اومدی يه روز تو اوج باورم ، گفتی من همون اميد آخرم اما رفتی عاقبت مثل همه ، منو ول کردی ميون همهمه حالا من ساکت و سرد و بی عبور ، ميون تموم قله های دور ... ¤ نوشته شده در ساعت
٥:٤٢ ب.ظ توسط مصطفی میری رفقای آن روزها... ***جان غزل - اميد نقوي*** عضويت در گروه شعر فارسي
